خرید بک لینک

درباره سایت

عاشقانه های محمد و نازنین

این وبلاگ مخصوص افراد عاشق و دلداده هستش و همچنین با این کار خواستم علاقه شدیدم رو به نازنینم نشون بدم. ازتون خواهش میکنم درباره وبلاگ نظرتون یادتون نره ....ممنون از همتون

امکانات وب

<-BlogTitle-> -->-->-->

<-BlogTitle->
<-BlogDescription->
Ùx82اÙx84ب Ùx88بÙx84اگ
<-PostContent->
Ùx85Ùx88ضÙx88عات Ùx85رتبط: <-CategoryName->

برÚx86سبâx80x8cÙx87ا: <-TagName->

اداÙx85Ùx87 Ùx85Ø·Ùx84ب
[ <-PostDate-> ] [ <-PostTime-> ] [ <-PostAuthor-> ] [ -->-->--> ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

دربارÙx87 Ùx88بÙx84اگ

<-BlogAbout->
آخرÙx8aÙx86 Ùx85طاÙx84ب
Ùx85Ùx88ضÙx88عات Ùx88ب
برÚx86سبâx80x8c Ùx87ا
<-TagName-> (<-TagCount->)
آرشÙx8aÙx88 Ùx85طاÙx84ب
Úx86ت باکس

-->-->-->

اÙx85کاÙx86ات Ùx88ب
<-BlogCustomHtml->

دیگر ضربان قلبم را حس نمیکنم، کندترازآنی می زند که برای دم و بازدم خونی در رگهایم جریان یابد... چشمانم را بزور باز میکنم،

نگاهم را میچرخانم چقدر لوله و سرم و سرنگ به این جسم بی جان وصل شده!!! صدای بوق دستگاه که نشانگر ضربان ضعیف قلب

بی رمقم است را میشنوم!! چرا رهایم نمیکنید؟؟؟؟ چرا برای نفس کشیدن این میت سرگردان تلاش میکنید؟؟؟.... آزادم کنید، بگذارید

روحم ازاین قفس تنگ رهایی یابد، چرا مرا با درد و رنج میخواهید؟؟ بگذارید آرامش یابم، من در طلب آرامشم...

آه که چقدر تشنه ام...خیلی.... لبهایم خشکیده است ترک آنها را از فرط تشنگی حس میکنم!!!کمی آب میخواهم ،  آب ، آب،آب...اما

صدای خشکیده در گلویم را کسی نمیشنود!!تنهایم تنهاتر از همیشه فقط من هستم و نفس هایی مصنوعی که آن را هم دستگاه میکشد نه

جسم خودم... کاش از این تخت شکنجه نجاتم دهند، تختی که هر ثانیه جان کندنم را در آن حس میکنم...

با شما هستم سفید پوشانی که مدام گرد تختم میآیید میچرخید و به دستگاهها نگاهی می اندازید تا از زنده بودنم اطمینان یابید بگذارید

بروم چرا باور نمی کنید نفس هایم با این مزخرفات بر نمیگردد.... نفسهایم را گرفته اند برای همیشه،تلاش نکنید،خودتان را بیهوده

خسته نکنید...

بازهم امدند،رفتند و نگاه ملتمسانه ام را ندیدند.... این بار چشم هایم را به دستگاه میدوزم،عاجزانه و ملتمسانه نگاهش میکنم، خواهش

میکنم مرا از این وضعیت نجات بده.... با دستگاه بی جان دردو دل میکردم، چه احساس سبکی خوبی!!! دیگر صدای دستگاه قطع و

وصل نمیشد ... فقط یک صدا بود: بووووووووق....

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد و نازنین 2عاشق مهربون تاريخ: شنبه 29 مهر 1391 ساعت: 21:52

صفحه بندی

نويسندگان

آرشیو مطالب

پيوندهای روزانه

لینک دوستان

خبرنامه