این وبلاگ مخصوص افراد عاشق و دلداده هستش و همچنین با این کار خواستم علاقه شدیدم رو به نازنینم نشون بدم. ازتون خواهش میکنم درباره وبلاگ نظرتون یادتون نره ....ممنون از همتون
|
<-BlogTitle-> <-BlogDescription->
|
<-PostContent->
Ùx85Ùx88ضÙx88عات Ùx85رتبط: برÚx86سبâx80x8cÙx87ا: اداÙx85Ùx87 Ùx85Ø·Ùx84ب [ <-PostDate-> ] [ <-PostTime-> ] [ <-PostAuthor-> ]
[
|
|
| [ طراØxadÛx8c : اÛx8cراÙx86 اسکÛx8cÙx86 ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |
وقتی
قدم می زنم به خيلی چيزها فکر می کنم .
شايد بهتر باشد بگويم وقتی فکر می کنم مدام قدم می زنم
يک جور صدای خاص شبيه موسيقی
خيلی مبهم و ضعيف , محيط اطراف من را احاطه می کند .
يک موسيقی ملايم ...
در حين قدم زدن تماس صورتم با ارواح سرگردان را احساس می کنم .
بعضی از آن ها در حين رد شدن از کنارم دستشان را با ملايمت بر گونه هايم می
کشند
و بعضی از آن ها با خشونت به پهلوهای من لگد می کوبند
بعضی از آن ها مدام گريه می کنند
و بعضی ها سراغ عشق گمشده شان را از من می گيرند .
من بی توجه به تمام اين صحنه ها , فرياد ها و خنده ها , فقط قدم می زنم .
تمام توجه من به مورچه های خسته ای است که بی محابا در مسير عبور من در
گذرند
له شدن يک مورچه در زير صفحه آجدار کفش يک عابر , يک فاجعه است
قلب مورچه ها مثل پوستشان سياه نيست
قلب مورچه ها رنگ سرخ است
گاهی احساس می کنم در حين قدم زدن پرواز می کنم .
و اين حالت در خواب های من تشديد می شود
من شب ها نمی توانم بخوابم
قلب من گاهی از حرکت بازمی ايستد و من با تمام وجود اين سکون را حس می کنم
از اين سکون نمی ترسم ...
گاهی اوقات چيزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند
من روحم را حبس نکرده ام .
به اينکه انسان عجيبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام
خدا زياد هم بزرگ نيست .
خدا در آغوش من جا می شود
شايد هم آغوش من خيلی بزرگ است
خدا را که در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم .
تب می کنم و هذيان می گويم .
خدا پيشانی مرا می بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستی می شوم
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی
و من خوب می دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند .
می دانم زياد مهمان نخوام بود .
اين را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است .
زمان می گذرد .
هميشه سعی می کنم خوب باشم و هميشه بد می مانم
بايد کمی قدم بزنم تا فکر کنم .
من برای اينکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگويم هم بايد قدم بزنم .
مدتی هست که خيلی افسرده ام .
از اينکه چيزی می نويسم احساس بدی به من دست می دهد .
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام .
و از اين متاسفم .
و بيشتر از اين تاسف می خورم که روزهايی که سعی می کردم مورچه های سياه را
لگد
نکنم
ناخواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم
من اين روزها مدام هذيان می گويم
آسمان برای من بنفش است .
بايد کمی قدم بزنم
تقدیم به تو نازنین خانومم
برچسب:
نویسنده: محمد و نازنین 2عاشق مهربون